تبلیغات اینترنتیclose
دیدی دلا که دور گل ارغوان نماند (منصور اوجی)
پیچک ( منصور اوجی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خنجر ظلمت

**

دیدی دلا که دور گل ارغوان نماند
 آن شور و شوق و شوکت سرو جوان نماند


عمر شکوفه طی شد و گلبرگ غنچه ریخت
 گلبانگی از چکاوه آن نغمه خوان نماند


بیداد ظلم ، خنجر ظلمت چنان کشید 
 کز نور ، رنگ و بوی بر این آسمان نماند


انگور عیش ، سرکه شد و در قرابه ماند
 برگ نشاط طی شد و کس شادمان نماند


غم آنچنان گرفت بر این طاق نیلگون
 کز آفتش دریغ دلی در امان نماند


غیرت کجاست تا که به پایش سرافکنیم
 دردا کز آن غریب ، به عالم نشان نماند


گویند بوده اند ، تباری ز عاشقان
 آری از آن قبیله کسی در میان نماند


این طرفه قصه ای است دلا زیب گوش کن
 از خاکیان دهر کسی جاودان نماند


ضحاک کو ، کجاست که کین در جگر کند؟
 از او به جز روایت کین در جهان نماند


آری کجاست آرش جان هشته در کمان؟
 از او به جز حکایت تیروکمان نماند


زآنجا که «کار گل» نه به تدبیر و رای توست
 با خود زغم مپیچ که کس برکران نماند


زنهار ، خوش برآر دماری ز روزگار
 «زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند!»

 

 منصور اوجی

http://www.mashooghe-parast.blogfa.com/post/289

برچسب ها : ,

موضوع : دیگر اشعار2, | بازديد : 512